تبلیغات
شهرستان سرباز

شهرستان سرباز
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ جمعه 10 شهریور 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود.

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید!

هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان!
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد .
هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.
ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده .
ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند.
باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است !
گنجتان را اسان از دست ندهید!

به یاد داشته باشید:
زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!

فراموش نکنید:
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.





نوشته شده در تاریخ جمعه 10 شهریور 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی
زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای

که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم...

تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقت جمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!

بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!

بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، کارگرها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو میدزدی صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی!
بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!
غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!

پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!

بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت!!!

من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگه هم بیرون نیومدم!

کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!
شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!

کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود...
            http://axgig.com/images/32708518389927542855.jpg




نوشته شده در تاریخ جمعه 6 مرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

فرق احمق و دیوانه


اتومبیل مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یك تیمارستان پنچر شد و راننده مجبور شد همانجا به تعویض لاستیك آن بپردازد.

هنگامی كه آن مرد سرگرم این كار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره‌های چرخ كه در كنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‌ها را برد. مرد حیران مانده بود كه چكار كند. او تصمیم گرفت كه ماشینش را همانجا رها كند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یكی از دیوانه‌ها كه از پشت نرده‌های حیاط تیمارستان، نظاره‌گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر كدام یك مهره بازكن و این لاستیك را با 3 مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی!

آن مرد اول توجهی به این حرف نكرد، ولی بعد كه با خودش فكر كرد، دید راست می گوید و بهتر است همین كار را بكند. پس به راهنمایی او عمل كرد و لاستیك زاپاس را بست. هنگامی كه خواست حركت كند رو به آن دیوانه كرد و گفت: "خیلی فكر جالب و هوشمندانه‌ای داشتی، پس چرا تو را توی تیمارستان انداختنت؟"

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه‌ام، ولی احمق كه نیستم!





نوشته شده در تاریخ جمعه 6 مرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند …

شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.

برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .

ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:

اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم.





نوشته شده در تاریخ جمعه 6 مرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی
                  ۩ اشعار  ماه  مبارك  رمضان  ۩

ماه مبارک آمد، ای دوستان بشارت

کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت

آمد نوید رحمت، ای دل ز خواب برخیز

باشد که باقی عمر، جبران شود خسارت

                                               

                                                آمد رمضان هست دعا را اثری

                                                 دارد دل من شور و نوای دگری

                                                 ما بنده عاصی و گنهكار توییم

                                                  ای داور بخشنده بما كن نظری

رمضــان چــشمــه عـطــای خـــدا

ماه عفو و گذشت و غفــران است

رمــضــان رهــنـــمــا و راه گــشــا

 بهــر گــم گـشتگان حـیــران است

                                                    رمضان ماه مناجات و دعا

                                                    رمضان پر بود از شور و صفا

                                                    ماه خالص شدن از کبر و ریا

                                                     رمضان ماه رسیدن به خدا

رمضان شهر عشق و عرفان است

رمضان بحر فیض و احسان است

رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن

گــــاه تــــجدید عهد و پیمان است

  





نوشته شده در تاریخ جمعه 6 مرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی
  
  
  
  




نوشته شده در تاریخ جمعه 16 تیر 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی
خودتان باشید. اگر سعی کنید یک نفر دیگر باشید، فقط خودتان را تلف کرده‌اید. خودِ درونیتان را در آغوش بکشید و بدانید که هیچکس ایده‌ها، توانایی‌ها و زیبایی شما را ندارد. همانی باشید که از خودتان می‌شناسید—بهترین مدل خودتان. و از اینها گذشته، با خودتان صادق باشید.

از همین امروز شروع کنید...


اولویت‌هایتان را مشخص کنید. سال دیگر واقعاً مهم نیست که امروز چه کفشی پوشیده بودید، موهایتان چه مدلی بود یا مارک شلوار جینتان چه بوده است. چیزی که مهم است این است که دیگران چقدر دوستتان داشته‌اند، چه چیزهایی یاد گرفته‌اید و چطور از این دانش استفاده کرده‌اید...

                                          دنباله ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 تیر 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی
عکس درخت انبه در حال شکوفه د ادن

                         عکس نمایی از پل ورودی سرباز کلات

 

                                عکس نمایی  سربالایی سرباز ایتک

 

                                          عکس رود خانه شهرسنات سرباز کلات

 

                                              عکس گدام بلوچی  = چادر صحرایی

 

                                             عکس نمایی از قلعه  شهرستان سرباز

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 26 خرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

رمز موفقیت در زندگی چیست؟

موفقیت در زندگی به عوامل مختلفی بستگی دارد :

-1ایمان به موفقیت: کسی میتواند به موفقیت برسد که خواهان آن باشد و در وجود خود توان رسیدن به آن را بیابد و خویش را لایق رسیدن به موفقیت بداند و نسبت به تحقق آن امیدوار باشد. این امر نیاز به روی آوردن به افکار مثبت و طرد افکار منفی دارد.

2- تصمیم و قاطعیت: یکی ار رموز موفقیت مردان بزرگ، اراده قوی و عزم راسخ آن‏ها بوده است. کسانی که از میان موانع و مشکلات بگذرند و از تندباد حوادث به سلامتی عبور کنند، به اهداف متعالی خود خواهند رسید.

چه بسا افرادی که از امکانات خوبی برخوردارند، ولی به دلیل سستی اراده و عدم اعتماد به نفس و عدم قاطعیت در امور، از اتخاذ تصمیم بازمانده و به رکود و شکست تن داده‏اند و چه بسا افرادی که با وجود امکانات کم و شرایط سخت، با عزمی راسخ و اعتماد به نفس به قله‏های رفیع موفقیت نائل گشته‏اند.

3- پشتکار و استقامت: پیروزی و موفقیت برای کسانی که در عرصه پیکار زندگی تسلیم موانع نشده و با صبر و شکیبایی به راه خود ادامه داده‏اند.صبر و ظفر هر دو دوستان قدیم‏اند بر اثر صبر نوبت ظفر آید.میگویند: "نجاری دراثنای ساختن یک صندلی که به یکی از قضات متعلق بود، اهتمامی زیاد ظاهر میساخت و در استحکام آن سعی بلیغی داشت. کسی به وی گفت: این اندازه و موشکافی برای چیست؟ گفت: برای این که میخواهم روزی بر آن بنشینم.عاقبت نیز چنین شد. نجار مزبور، به خواندن علم حقوق شرع کرد و پس از مدتی به منصب قضاوت رسید.

زکوشش به هر چیز خواهی رسی به هر چیز خواهی کماهی رسی

میگویند: یک دانش‏آموز چینی که در رشته تحصیلی خود پیشرفتی به دست نیاورده بود، از شدت یأس و نا امیدی کتاب هایش را جمع کرد و به دور افکند. در همان لحظه مشاهده کرد که زنی مستمند قطعه فلزی را با سختی سوهان میزند تا از آن سوزنی درست کند. مشاهده این صحنه به او درسی آموزنده آموخت. او تصمیم گرفت به کلاس درس برگردد و به هر قیمتی که هست، با قاطعیت تمام به ادامه تحصیلات بپردازد.او در سایه شکیبایی در ردیف دانشمندان شهیر عصر خود قرار گرفت.

4- خودشناسی: یکی از راه‏های رسیدن به موفقیت، خودشناسی است. منظور از خودشناسی، شناسایی ذوق و استعداد و تواناییها است. از ادیسون پرسیدند: چرا اغلب جوانان موفق نمیشوند؟ گفت: برای این که راه خود را نمیشناسند و در جاده دیگری گام بر میدارند.

یکی از دلائل شکست بعضی از جوانان، در نظر نگرفتن علاقه و ذوق شخصی است. مثلاً شخصی به درس علاقه ندارد، ولی به کارهای هنری یا فنی علاقه‏مند است. با این حال با اکراه واجبار و یا متأثر شدن از دیگران به تحصیل میپردازد. بدیهی است در این صورت به توفیقی دست پیدا نمیکند.

  





نوشته شده در تاریخ جمعه 26 خرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی
 

خنده بر هر درد بی درمان دواست

براساس تحقیقات انجام شده در دانشگاه آكسفورد وقتی افراد می‌خندند درد كمتری حس می‌كنند. این احتمال وجود دارد كه یك ماده شیمیایی كه بر اثر این خنده در بدن ترشح می‌‌شود مانند یك مسكن طبیعی عمل می‌كند.همچنین براساس این تحقیق، تصور می‌شود انسان‌های اولیه بر خلاف دیگر جانوران، از ته دل می خندیدند. این مسئله سبب شد اجداد ما بتوانند در گروههای قبیله ای بزرگتری زندگی كنند در حالیكه گونه‌های جانوری دیگر قادر به تشكیل چنین اجتماعات بزرگی نبوده‌اند.در این تحقیق كه در مجموعه مقالات انجمن سلطنتی بریتانیا بی منتشر شده است، برای نخستین بار آستانه درد داوطلبان مورد آزمایش قرار گرفته است.افراد این تحقیق به دو گروه تقسیم شدند، برای یك گروه به مدت ۱۵ دقیقه فیلم كمدی نمایش داده شد در عین حال برای گروه دیگر برنامه خسته‌كننده ای نظیر برنامه‌های گلف به نمایش گذاشته شد.این تحقیق نشان داد افرادی كه تجربه خنده از ته دل داشتند ۱۰ درصد بیش از بقیه قادر به مقاومت در مقابل درد بودند.همچنین محققان دریافتند كه آن گروهی كه ۱۵ دقیقه یك برنامه خسته كننده را دیده بودند، قدرت تحمل دردشان كمتر شده بود.

موقعیت كمدی نوع خنده نیز بسیار اهمیت دارد. خنده زیر لب و آرام اثر فیزیولوژیكی ندارد و تنها خنده "قاه قاه" است كه می‌تواند این تاثیر را داشته باشد.پرفسور رابین دانبار از دانشگاه آكسفورد كه مسئول این تحقیق است معتقد است خنده‌های غیر قابل كنترل یك ماده شیمیایی موسوم به اندورفین را در بدن آزاد می كند كه موجب شادی و سرخوشی و كاهش درد می‌شود.او به بی بی سی گفت كه این خنده‌ها باعث تخلیه ریه‌ها می‌شود و وقتی می‌گوئیم از خنده دلم درد گرفت، این همان دردی است كه تولید اندورفین می‌كند.كاوش در مایع نخاعی این تحقیق امكان سنجش مستقیم مقدار اندورفین را ندارد، به این دلیل كه باید سوزن بلندی به داخل نخاع افراد مورد تحقیق در حین خنده وارد می‌شد كه این امر موجب می‌شد خنده از صورت افراد برود و نتیجه تحقیق را نیز تحت تاثیر قرار می‌داد.در عوض محققان آستانه درد هر كدام از افراد این تحقیق را به شیوه دیگری اندازه گیری كردند. به طور نمونه، یك بسته یخ را بر آرنج‌های این افراد قرار می‌دادند و منتظر می شدند تا ببینند كه فرد تا كی می تواند سردی این یخ ها را تحمل كند.با افزایش آستانه تحمل درد، مقدار بیشتری اندورفین تولید می‌شود.

هدف پروفسور دانبار از این تحقیق ایجاد یك روش درمانی جدید نبوده است، اما این تحقیق كشف كرد كه خنده در استقرار جوامع انسانی در دو میلیون سال پیش چه نقشی داشته است.تمام گونه‌های جانوری توانایی خندیدن دارند اما تنها انسان است كه با خنده از ته دل اندورفین در بدنش آزاد می‌شود.نظریه پرفسور دانبار این است كه ترشح اندورفین ها علاوه بر تسكین درد، مردم را به اجتماعی شدن سوق می دهد .این نظریه سناریویی را خلق می كند كه احتمالا اولین دلقك‌ها در زمانی كه اجداد ما به شكل دسته جمعی دور آتش می‌خندیدند شكل گرفتند.

          





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 خرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

                داســــتانی از شفاعت نماز اول وقت

آی رفقایی که به نماز اول وقت عادت کرده‌اید، همین نماز اول وقت شما را نزد ملک‌الموت شفاعت می‌کند. یک کسی گفت: من یک کسالتی داشتم- ظاهراً یرقان گرفته بود و کسانی که یرقان می‌گیرند کبدشان حساس می‌شود و فقط باید شیر و شیر برنج بخورند، آن وقت چنین کسی یک اشتهای قوی پیدا می‌کند برای خوردن گوشت - گفت: اشتهای زیادی به گوشت پیدا کرده بودم، گفتم: یک لقمه گوشت به من بدهید!
گفتند: اگر ما به تو گوشت بدهیم؛ تو از بین خواهی رفت. گفت: بالاخره آهسته، بدون اینکه کسی بفهمد، محل گوشت کوبیده را پیدا کردم و از آن خوردم! تا خوردم، دل درد سختی گرفتم! طبیب آمد آهسته به اطرافیان من گفت: این مریض چه کار کرده که در مخاطره افتاده است؟ گفتند: از خودش بپرس.
به طبیب گفتم: آقا من گوشت خورده‌ام. طبیب گفت: امیدی به درمانت نیست! ایشان در  حال مرگ هستند . گفت: همان شب دیدم یک شخص فوق‌العاده زیبارو با یک شخص دیگر که چنگکی در دستش بود، وارد شدند.
این شخص حضرت ملک الموت (علیه السلام) بوده است و شخص زیبارو هم نماز اول وقتش- هر چه ملک الموت (علیه السلام) می‌خواست که این چنگک را بیندازد و از نوک پنجه روح را بکشد، آن شخص زیبارو جلوی دست او را می‌گرفت! بالاخره مانع از قبض روح توسط ملک الموت (علیه السلام) شد. نماز اول وقت بین شما و مرگ شما شفاعت می‌کند. مبادا از دست دهید.
شیطان هم دنیا را گرفت و هم نماز اول وقت را
یک آقای فرش فروش که اهل نماز اول وقت بود به بنده گفت: یک کسی برای خریدن فرش وارد مغازهء بنده شد. گفتم: وقت نماز است. گفت: من وقت ندارم، مسافرم و می‌خواهم بروم. هر چه اصرار کردم، دیدم نمی‌شود و گول شیطان را خوردم و یک قدری که از نماز اول وقت گذشت، دیدم همین آقای مشتری که خیلی شیفتهء این معامله بود، گفت من باید قدری تأمل بکنم! و از خرید منصرف شد!!
امیرمومنان فرمودند: اگر مۆمن، دنیا را مانع از آخرت خودش قرار بدهد؛ پروردگار او را از هر دو باز می‌دارد.
پروردگار می‌فرماید: چرا این شخص نماز را تند می‌خواند؟! مگر رفع شداید و حوائج او و قضای حاجات او در دست کسی غیر از من است؟!

                




نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

                       داستان موفقیت لیپتون

شرکت توماس جی. لیپتون از نام مؤسس خود یک ایرلندی مهاجر که در سال ۱۸۶۵ با کشتی به آمریکا رفت بهره می برد. داستان لیپتون در واقع حکایت فردی است که از فقر کامل به ثروت هنگفت رسید.
لیپتون ۱۵ ساله که از کشور خود فرار کرده بود، با ۸دلار در جیبش و بدون هیچ دوستی به نیویورک رسید. در آن زمان جنگ های داخلی به اتمام رسیده بود و سربازان به خانه هایشان بازمی گشتند و خواهان کار بودند. لیپتون روزهای زیادی را در خیابان های نیویورک به جست جوی کار پرداخت تا اینکه پیشنهادی برای کار در مزارع تنباکو ویرجینیا که در جنگ به یغما رفته بود، دریافت کرد.
برای ۴۳ سال بعد، لیپتون تمام سواحل شرقی و سواحل می سی سی پی را برای پیدا کردن هر کاری طی نمود. از میان آنها می توان به کار در مزرعه برنج کارولینای جنوبی، رانندگی در حوالی نیواورلانز، کتاب فروشی حتی آتشنشان در چارلستون کارولینای جنوبی اشاره نمود. او به طور دوره ای به نیویورک نیز برای جست وجوی کار مراجعه می نمود ولی ناچار به بازگشت به جنوب، جایی که کارگر محدود بود، می شد. او سال های زیادی را برای پیدا کردن یک شغل ثابت و سودمند گذراند. روی صورتش بریدگی ناشی از چاقو در نبرد خیابانی با یک اسپانیولی به وجود آمد و زمانی که به دلیل نداشتن کرایه راه در میان مسافران مخفی شده بود دستگیر شد. بزرگترین موقعیت او زمانی بود که سرکارگر مزرعه ای که در آن کار می کرد، وی را که دچار تصادف شده بود و پایش به شدت آسیب دیده بود، برای مراقبت بیشتر به خانه اش برد.
در نهایت او توانست در یکی از شعب نیویورک اند مش به عنوان منشی استخدام شود. لیپتون به مدت یک سال در آن شرکت کار کرد و سپس به اسکاتلند بازگشت تا در مغازه پدرش در گلاسگو مشغول به کار شود. اما به سرعت از نوع قدیمی کسب وکار در آنجا به ستوه آمد و در سال ۱۸۷۱ در سن ۲۱ سالگی، مغازه کوچک خود را برای تجارت، راه اندازی نمود و چند سال بعد دومین مغازه اش را گشود. برای چندسال بعد لیپتون بدون احساس خستگی برای اینکه تجارتش را به یک امپراتوری کوچک تبدیل نماید به کار پرداخت و فن نمایش، توانایی محاسبات مالی و عزم راسخ او در انجام این امر به او کمک کرد و در طول مدت ۱۰ سال لیپتون زنجیره ای از ۲۰ خواربار فروشی را اداره می کرد. مغازه های لیپتون به دلیل خدمات و محل های مناسب به شهرت دست یافتند.
در واقع لیپتون مرتبا از تدابیری استفاده می نمود که مشتریان را به مغازه های خود وفادار نماید. در سال ۱۸۸۱ لیپتون با استفاده از فن نمایش خود بزرگترین پنیر ساخته شده را وارد کشور نمود، به نمایش گذاشت و به فروش رساند. شیر مورد نیاز این پنیر از ۸۰۰۰ گاو تامین شده بود و ۲۰۰ سازنده پنیر در ساخت آن مشارکت نموده بودند. لیپتون تصمیم گرفت که سکه های طلا درون پنیر قرار دهد و نیروی پلیس زیادی سراسر خیابانی که پنیر به فروش می رسید را پوشش داد.
در عرض دوساعت کل پنیر به فروش رسید و تصویر آن به عنوان نمادی در فروشگاه های لیپتون نصب شد.
در دهه ۱۸۸۰ تجارت غذای لیپتون به ۲۰۰ مغازه گسترش یافت و لیپتون یک فرد مولتی میلیونر شد. سپس او نظارت روزانه خود بر شرکت را کاهش داد و به مسافرت پرداخت تا موارد جدید را برای اضافه کردن به مغازه هایش بیابد.
چای در انگلستان در دهه۱۸۸۰ مورد توجه قرار گرفته بود و هر ساله مقدار زیادی از چای ارزان تولید شده در هند وارد این کشور می شد. تقاضا برای چای به میزان ۴۰ میلیون پوند در دهه ۱۸۷۰ رسید و سپس در اواسط دهه ۱۸۸۰ دوبرابر شد. فروشندگان چای اصرار زیادی داشتند که لیپتون چای آنها را در مغازه هایش به فروش برساند، اما لیپتون این کار را رد کرد و در نهایت تصمیم گرفت به خارج از کشور مسافرت نماید و تولیدکننده چای مخصوص به خود را بیابد. او در سال ۱۸۹۰ به هند رفت و از مزارع چای دیدن کرد و بخش جدیدی را به زندگی حرفه ای خود افزود.
چای به قیمت ۵۰ سنت بابت هرپوند فروخته می شد که برای خانواده کارگران رقمی بالا بود. لیپتون متوجه شد که خودش می تواند چای را کشت و زرع نماید و به قیمت ۳۰ سنت بفروشد. او روش جالبی را برای فروش به کار برد. از آنجا که تا آن زمان چای به صورت باز فروخته می شد و خریداران نسبت به تازگی و وزن چای خریداری شده مطمئن نبودند، او بسته های رنگی با وزن ۱، ۰/۵، ۰/۲۵ پوندی را به بازار عرضه کرد و روی آن نوشت «به طور مستقیم از مزارع چای تا درون قوری ها».
با افزایش تقاضا، صنعت چای لیپتون به سرعت سود زیادی را نمایش داد. در دهه ۱۹۰۰ امپراتوری لیپتون نه تنها در اروپا بلکه در آمریکا هم گسترش یافت و لیپتون با موفقیت به آمریکا بازگشت و برای اولین بار سهام شرکت در سال ۱۸۹۷ معامله شد. در اواسط دهه ۱۹۲۰ لیپتون در سن ۷۶ سالگی از مدیریت کناره گیری نمود و آن را به یک تیم کاری منتقل کرد.
لیپتون با ۱ میلیارد دلار فروش در سال، دهه ۱۹۸۰ را آغاز نمود و در اواخر دهه به بزرگترین شرکتی که غذاهای فریز شده می فروشد، تبدیل شد.





نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

سواس از دمپایی های خیلی محکم در برابر خار مقاومت زیادی دارد و از داز وحشی ساخته میشود که در فصل گرما با یک بار آب زدن زیر پاها را  15 تا 20 کیلومتر  پیاده روی سرد نگه می دارد .

طریقه ساخت آن به این صورت می باشد .

در مرحله اول : برگ داز ( خرمای وحشی ) را کنده و جمع آوری می کند آنها را می  ریسند و با سنگ آنها را به صورت کوفته در می آورند و یک تا دو روز آنها را زیر آفتاب نگه می دارند و بعد آنها را در داخل آب می اندازند و بع آنها را ازآب خارج می کنند و مجددا آنها را با سنگ می کوبند تا قشنگ کوبیده شوند و یک طناب به دور کمر و دو شاخه طناب را به سر دو پاها قرار می دهند همان برگ ها کوبیده شده را به دور این طناب ها با تاب می پیچانند و میکشند . 





نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.
سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...
برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود.





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 خرداد 1391 توسط عبدالستار ملک ریسیی

                                                           نخلـــــــــستان

                                              مــــــوج دریای چابهار

                                              پارک غــــــــــدیر چابهار

                غروب زیبا دریای چابهار

             چابهار منطقه دشتیاری

                کوههای مریخی چابهار

                نخلســـــــــتان نیکشهر

منبع .. بلوچستان  فتو بــــــــــــــلاگ





.: Weblog Themes By Pichak :.


(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک